افسانه۴۵

مرد خودش را به آن راه می زند و می گوید: نه. مگر گریه کردی؟ من که آمدم و از تو پرسیدم گریه می کنی و تو جواب دادی نه گریه نمی کنم.

زن: تو کاری غیر از تلویزیون تماشا کردن نداری؟

مرد: دارد حرمسرای شاه عباس را پخش می کند.

زن: چی؟ حرمسرای شاه عباس؟ حرمسرا؟ ما یخچال نداریم آن وقت تو می گویی حرمسرا؟ خجالت نمی کشی؟ این چه زندگی است که برای من درست کرده ای؟ من چرا این قدر بدبختم؟ تو چرا این قدر بی مسئولیتی؟ تو...

مرد که در طوفان دعوای زن گیر افتاده است و خودش نمی داند مگر چکار کرده است که باید این طور دعوا شود با ترس و لرز به زنش نگاه می کند و تنها یک سوال می پرسد: مگر چی شده؟

زن: چی شده؟ چی شده؟ خجالت نمی کشی؟ ببین شوهرهای مردم برای زنشان چکار می کنند. شوهر خواهرم برای زنش یخچال خریده آن وقت تو من را تا همین سر کوچه هم نمی بری. دلم پوسید از بس توی خانه نشستم و پختم و سابیدم. کنیز که نیاوردی.

طراحی سایت سئو گوگل سئو طراحی فروشگاه اینترنتی مجله اینترنتی طراحی گرافیک سایت پروتز پروتز سینه طراحی ویب سایت ویب سایت دیزاین گوگل پارس