افسانه۴۲

زن خیلی خشمگین فریاد می کشد: گفتم که چیزی نیست. دارم سبزی خرد می کنم.

-اما وقتی پیاز خرد می کنی باید گریه ات بگیره نه وقتی سبزی خرد می کنی.

در هر حالت دیگری به جز این حالت زن با شنیدن این جمله می توانست بخندد اما زمان، زمان خنده و شوخی نیست پس به جای خندیدن زن بسیار خشن به مرد نگاه می کند. مرد به شدت می ترسد و به طور غریزی دردسر را احساس می کند، پس مثل بچه آدم در حالی که ترسیده است سکوت می کند و جلوی تلویزیون می رود و آن را روشن می کند و مشغول تماشای تلویزیون می شود.

طراحی سایت سئو گوگل سئو طراحی فروشگاه اینترنتی مجله اینترنتی طراحی گرافیک سایت پروتز پروتز سینه طراحی ویب سایت ویب سایت دیزاین گوگل پارس