افسانه۲۸

- خوب بله، این بود اما اتفاقاً این بدترش کرده بود. شما نمی دانید که در حرمسرا چه خبر است و چه توطئه ها و اتفاقاتی می افتد. آخرش هم همان شوهر بدبخت است که تمام کاسه کوزه ها سرش شکسته خواهد شد.

- اما شمایی که از چشم آدم ها منار می ساختید می توانستید با همین کارها زنانتان را بترسانید. پس چرا این کارها را نکردید؟ آخر شما چنگیز بودید و وقتی شما از زنتان بترسید ما بدبخت بیچاره ها چکار کنیم؟

- ای آقا! چه حرفی است که می زنید؟ بالفرض که من این کار را کردم و اصلاً بالفرض که مثل آن پادشاه عثمانی یک روز به سیم آخر می زدم و همه را می کردم توی گونی و می انداختم به دریا خوب بعدش چی؟ بعد که دوباره باید با چندتا زن دیگر زندگی می کردم. با خودتان نمی گویید این همه تنهایی و بی کسی را چطور باید درمان می کردم؟ آخر من هم آدمیزاد بودم و نیاز به زنی داشتم که دوستش داشته باشم و دوستم بدارد. یعنی من حق نداشتم تقاضای عشق داشته باشم؟

طراحی سایت سئو گوگل سئو طراحی فروشگاه اینترنتی مجله اینترنتی طراحی گرافیک سایت پروتز پروتز سینه طراحی ویب سایت ویب سایت دیزاین گوگل پارس