افسانه۱۷

تاریخ – افسانه

پاریس به دیوار تکیه کرده است و به دوردست ها خیره شده است که ناگهان هلن رد می شود. پاریس با دیدن هلن چشمانش چهارتا می شود و شروع به سوت زدن می کند. هلن صورتش را برمی گرداند و با دیدن پاریس که زیباست لبخند می زند.

پاریس: ای دختر زیبا تو که باشی و اینجا چه می کنی؟

هلن: همانا من زن پادشاه می باشم و پادشاه را دیده ای که چاق و خپل و شکم گنده و پیر می باشد و تو که باشی؟

طراحی سایت سئو گوگل سئو طراحی فروشگاه اینترنتی مجله اینترنتی طراحی گرافیک سایت پروتز پروتز سینه طراحی ویب سایت ویب سایت دیزاین گوگل پارس